مهدی جامی: در اینکه حوزه ژورنالیسم باید متمایز از اکتیویسم سیاسی و اجتماعی باشد، من تردیدی ندارم. اما اینکه این دو حوزه به هم آمیخته شده و میشود یکی به این دلیل ژرفساختی است که بنا به آن عادت ذهنی داوری و رفتار میکنیم که بدان آلوده شدهایم، یعنی گم کردن تعریفها و تبیین نقشها؛ پیامد زندگی در جامعهای که در این سی ساله بسیاری از مفاهیم در آن شناور شده و از تعریف خود بیرون شدهاند. دلیل روساختیاش هم به نقشی که روزنامهنگاری در جامعه ما پیدا کرده برمیگردد. نقشی که در بیشتر جاها با روزنامهنگاری به معنای یک حرفه مستقل همخوانی ندارد. بنابرین بهتر است اول از خود بپرسیم اکتیویسم چیست؟ بعد از آنکه تصوری از اکتیویسم به دست آوردیم راحتتر تصدیق خواهیم کرد که از ژورنالیسم فاصله دارد.
سخن اول
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی
جنبش برای دانستن و وظیفه خبرنگاران
رضا معینی: در همه کودتاها به هر شکلی که باشند محدود کردن دسترسی به «دانستن» امری «طبیعی» است. در همه کودتاها مراکز اطلاعرسانی و به اصطلاح «وسایل ارتباط جمعی» همچون رادیو، تلویزیون و روزنامهها تسخیر میشوند و تحت کنترل نظامیان قرار میگیرند، روزنامهنگاران بازداشت و از حق انجام وظایف خود محروم میشوند. در ایران نیز همین امر پیش رفته است. با این مشخصه میتوان جنبش امروز مردم ایران را، جنبشی برای دستیابی به «حق دانستن» تعریف کرد. مسئله اصلی این جنبش هم همین است: دستیابی به حق دانستن. اینگونه است که از یک سو تلاش برای مطلع کردن و مطلع شدن و از سوی دیگر جنون به بند کشیدن خبر و خبرنگار و بیخبری برای همگان - به هر قیمتی- در برابر هم صف کشیدهاند.
روزنامه نگار ایرانی؛ فراتر از مرزهای ژورنالیسم
مهران امیراحمدی: روزنامهنگار ایرانی در بحبوحه تحولات اخیر کشورمان به رغم محدودیتهای مضاعف و حتی نداشتن رسانههای آزاد و مستقل با استفاده از کوچکترین روزنهها، فضاهای بزرگ برای فعالیت خود مهیا ساخت. این رویکرد به نظر نگارنده یک مبارزهی همهجانبه برای بقا و ماندگاری است که همکاران ما بهخوبی از پس آن برآمدند. افزون برآن روزنامهنگار ایرانی به خوبی نشان داد که علاوه بر وظایف تخصصی، اهتمام جدی به مسایل پیرامون خود دارد، به عبارت دیگر در غیاب نهادهای مدنی و سیاسی قدرتمند، این طیف از همکاران، بار سنگین سایر نهادها و اقشار اجتماعی را نیز به دوش کشیده و امروز به عنوان نوک پیکان تحولات مدنی- سیاسی قرار دارند.
ما روزنامه نگاریم؛ یادمان نرود
نوشابه امیری: دکتر صدرالدین الهی، استاد روزنامهنگاری ما عادت داشت به تاکید بگوید: بچهها! یادتان باشد شما قرارنیست اسمتان برود در تاریخ، شما باید ملاط تاریخ را تهیه کنید. آن روزها معنای این کلام برایمان روشن نبود، اما گذشت زمان نشان داد که روزنامهنگاری، راه رفتن برروی لبه خطرناکیست. رویمان را که برگردانیم، با «کله» میافتیم در دامان سیاست و سیاستمدار و یادمان میرود که روزنامهنگار بودن، بهتر و زیباتر از سیاستمدار بودن است. چرا یاد این نکته افتادم؟ به یک دلیل ساده؛ هر چه میگذرد ـ از سر اجبار یا به هوس نام ـ بیشتر از روزنامهنگاری فاصله میگیریم وبه سیاست نزدیکتر میشویم. و این خطری نیست که بتوان نادیدهاش گرفت.
هزاران خبرِ نخواندنی
مارال مهریاری: من در ایران کم دیدم که آدمها پلههای ترقی را درست طی کنند. همانطور که در سازمانهای دولتی و پیکره حکومتی شایستهسالاری معنا و وجود ندارد، در سازمانها و نهادهای دیگر هم همین مشکل را میبینم. اینجا آدمها پلهها را بالا نمیروند، آسانسور سوار میشوند و متاسفانه طبقه خودشان هم پیاده نمیشوند! جامعه روزنامهنگاری ما هم ازاین قاعده مستثنی نیست. حالا این که کنترلی وجود ندارد، تقصیر تک تک افراد جامعه روزنامهنگاری است یا مشکل از مدیران و سردبیران است یا اساسا سیستم کلی قدرت و جامعه این جو را تحمیل میکند؟ به نظر من یک ملغمهای از همهی اینهاست.
حلزونهای كولی دهاندوخته
فهیمه خضرحیدری: اینجا ایران است؛ كشوری كه تنها در حافظهی كوتاهمدت خود خاطرهی تلخ توقیف 16 روزنامه را در آن واحد دارد. كشوری كه هنوز صد سال از عمر ژورنالیسماش نگذشته، صدها روزنامه و نشریه را به محاق توقیف و تهدید و لغو مجوز كشانده و روزنامهنگارانش اقلیتی جانسختاند كه كولیوار از این روزنامهی توقیفشده به آن روزنامهی در آستانهی توقیف كوچ میكنند. روزنامهنگار ایرانی حلزونی است كه تحریریهاش را بر پشت خود از اینجا به آنجا میبرد و اگرچه به خاطر دارد كه در همین تاریخ كوچك صدسالهی گذشتهاش – نه خیلی دورتر- دهان شاعر و روزنامهنگاری مانند «فرخی یزدی» را با نخ و سوزن دوختند، اما حاضر نیست، این تحریریه را از پشت خود بردارد و بر زمین بگذارد.
ما رسانهایم
مهدی جامی: روزنامهنگاری در کشوری که دشمن روزنامه و رسانه است اولین معنایش این است که در آن کار چریکی و بزن-و-در-رو بیشتر رایج است! نتیجهاش هم میشود اینکه روزنامهنگار موجودی است سرگردان و آواره و بیکار و تحت فشار. مدرسه درست و حسابی ندارد. مواد آموزشیاش ناچیز است. اگر هم استاد و کتاب خوبی پیدا کرد و به دانش مدرسی یا تجربی مجهز شد جایی که کار کند ندارد یا کارش همیشه زیر سایه ترس است. وقتی شروع به کار کرد اولین درساش این است که هر چه آموخته فراموش کند چون خبر باید طوری نوشته شود که صاحبکار میخواهد. تصور کن روزنامهنگار درجه یکی که استخدام دایم ایرنا باشد. در این چند ساله اخیر چه باید کشیده باشد...
